وقتی آدرس روژان نیوز را تایپ کردم و کلید اینتر را زدم با جمله: ( با وجود مسئولان کوته
فکر و فضای بستهرسانه ای که در شهرستان حاکم است ادامه کار مقدور نیست )روبرو شدم .
بالاخره خیلی ها بهمراد خود رسیدند...
ادامه مطلب
وقتی آدرس روژان نیوز را تایپ کردم و کلید اینتر را زدم با جمله: ( با وجود مسئولان کوته
فکر و فضای بستهرسانه ای که در شهرستان حاکم است ادامه کار مقدور نیست )روبرو شدم .
بالاخره خیلی ها بهمراد خود رسیدند...
بوی درخت سنجد
... واین را هم نمی دانستی ، که همراه جنازه اش زنجیر طلایی که تو برایش خریده بودی هنوز در گردنش بود که خلیل سر رسیده بود و آن را از گردنش در آورده بود و در جیب جلیقه رنگ و رو رفته اش گذاشته بود ، تو نبودی تا ببینی که چشمهاش چگونه به پنجره اتاقش زل زده بود ، پنجره ای که همیشه کنار آن به انتظار بازگشت تو چشم به جاده دوخته بود. بدنش کشیده و راست ، آرام به این سو آن سو تاب می خورد . تو شاید هنوز هم ندانی که روسری آبی رنگش حتا در آن حالت هم به سرش چسپیده بود و به هیچ وجه حاضر نبود سرش را ول کند ، حتمن بهت گفته اند که حتا در موقع تدفینش آن روسری را نتوانسته بودنند از سرش بیرون بکشند ، ملا علی گفته بود که دفن جنازه با روسری آبی جایز نیست و باید با کفن سفید به خاک بسپارنش ، پدرت گفته بود تکلیف چیست روسری از سرش باز نمی شود؟ ، خلیل گفته بود روسری را آتش بزنند ، مادرش جیغ کشیده بود.آنها نمی دانستند تو اگر باشی گره روسری باز می شود . گره روسریش همیشه بدست تو باز می شد .
الان شاید داری به یاد می آوری که عروسی ئاوات همه سرگرم رقص و پای کوبی بودنند ، صدای ارگ هر موجود ساکنی را به چوپی کشیدن وا می داشت ، حتا ملا علی که مخفیانه در باغ خانه اشان نشسته بر چهار پایه ی کوچکی در حالی که سیگاری می گیراند ، سر می جنباند و با پا ریتم گرفته بود ، ، این را شما از پشت درختهای سنجدی دیدید که خود را در میان شاخ و برگش پنهان کرده بودید. آنجا بود که انگشتانت گره روسری ـ شنو ـ را شل کرد و دستهایت موهایش را دسته کرد و به روی شانه هایش ریخت ، نمی دانم برای بار چندم بود که او را زیر درختهای سنجد تنها می دیدی ، شنو تنها در آنجا بودکه چشمهایش تغیر می کرد و لبهایش سرخ تر می شد و عرق تمام بدنش را خیس می کرد حتا آن دو ... شاید داری سرت را تند تند تکان می دهی که این افکار از ذهنت بیرون بروند ، خجالت می کشی به آنجای شنو فکر کنی ، قبلن فکر می کردی ، اما حالا نه ، خجالت می کشی به آن ـ دو چیز ـ مرده فکر کنی . شنو مرده...شنو مرده؟ این را چند بار در ذهنت تکرار می کنی و به یاد روزهای آخر تابستان می افتی که کارهای کشاورزی تمام شده بود و تو باید بر می گشتی تهران تا در همان شرکت ساختمانی پارسال کار می کردی ، شنو هر روز غمگین تر و ناراحت تر می شد و تو فکر می کردی فقط به خاطر رفتن توست .
شاید الان داری به یکی از روزهای آخر تابستان فکر می کنی که هر چقدر از شنو خواسته بودی غروب زیر درخت سنجد ببینیش ، او قبول نکرد و بحث را عوض کرد . دیگر بوی سنجد شنو را قلقلک نمی داد و یا شاید شنو ازآن نوع قلقلک دیگر بیزار بود. شاید الان دسته کناری صندلی اتوبوس را کشیده ای و صندلی را کمی خوابانده ای و داری به آخرین روز ی که همدیگر دیدی فکر می کنی ، شنو گفته بود : کی بر می گردی ؟ تو گفته بودی باید آنقدر پول پیدا کنی تا عروسیتان سر بگیرد ، شنو در حالیکه به چشمهات خیره شده بود گفته بود: از خلیل خیلی می ترسم ، تو نگاهت را از چشمهاش دزدیده بودی و خیره شده بودی به لبهاش و بی آنکه به خلیل فکر کرده باشی ، گفته بودی بی خیال. شنو آه بلندی کشیده بود و تو گفته بودی زود بر می گردم و باز دستهات گره روسریش را شل کرده بود.
تو ندانستی وقتی که رفتی تنهایی و ترس و بی پدری و خلیل آواری شد که بر سر شنو فرو ریخت ، شاید این را می دانستی که خلیل رابطه خوبی با شنو ندارد و او را به چشم یک نان خور اضافه می دید و اگر چشمها و ساقهای زیبای پاهای مادر شنو نبود خلیل هردو یشان را خیلی وقت پیش از خانه بیرون کرده بود، اگر گرمای تن مادر شنو نبود خیلی وقت پیش شنو را به خانه عمویش فرستاده بود تا با یکی از پسرعموهایش ازدواج کند ، تو می دانستی شنو و مادرش چه نفرتی ازعمو و پسر عموهایش داشتنند ، عمویش زمینهای پدری را از چنگ برادرش یعنی پدر شنو در آورده بود و او را آواره این شهر و آن شهر کرده بودنند تا لقمه نانی حلال برای شنو مادرش پیدا کند ، نه تنها تو بلکه تمامی آبادی می دانند عمو و پسر عموهاش چه تهمتهای به مادر شنو بستنند که در غیاب شوهرش چه ها که نمی کند . و شاید به یاد بیاوری سالی را که پدر شنو در تهران از داربست فلزی آن برج بلند پایین افتاد و تمام استخوانهای بدنش خورد شده بود و با چشمهای از حدقه بیرون آمده به بلندای آن برج زل زده بود ، تو حتمن نمی دانی پدرش در آن یکی، دو ثانیه معلق ماندن در هوا فقط به شنو مادرش فکر کرده بود ، تو حتمن به یاد داری که عمویش چه زوری زد تا مادرش را به زنی بگیردو به این بهانه چه تهمتهای به مادر شنو بست ، هم تو و هم همه ی آبادی می دانند که مادر شنو برای فرار از دست این تهمتها بود که حاضر شد زن خلیل بشود ،ـ خلیل مردی که از مردی هیچ بوی نبرده ـ این را شنو روزی بهت گفت که ئاوات را سوار ماشین عروس می کردنند و خلیل پی در پی شباش می کرد و بلند گوی عروسی چپ و راست نام خلیل را داد می زد.
شاید دارم کلافه ات می کنم ، ذله ات کردم که اینقدر در گوشت وز وز کردم ، شاید الان می خواهی روی فیلمی تمرکز کنی که شاگرد اتوبوس آن را گذاشته است ، فیلم یکی از کافه های دربند را نشان می دهد ، بازیگر زن و مرد در حال خوردن کباب هستنند زیر یک درخت پر از شکوفه های گیلاس ، رودخانه کوچکی نیز از زیر پای آنان می گذرد ، رودخانه ای با آب زلال ....تو خیلی بد شانسی که لوکیشن فیلم کنار یک رودخانه است ، تا رودخانه در فیلم بیایید و بهانه ای باشد برای من که تو را به یاد روزی بیاندازم که شنو مادرش و ئاوات همسایه شان که آن موقع هنوز عروسی نکرده بود ، کلی پشم گوسفند آورده بودنند تا در رودخانه بشورندو تو از دور ساقهای لخت پاهایشان را دید می زدی که در آب رودخانه فرو می رفتنند و بیرون می آمدنند ، آن خیسی و عریانی ساقها در زیر نور خورشید چه برقی می زد ، تو یواشکی خودت را به زیر درختهای سنجد کنار رودخانه رسانده بودی با هزار دلهره و ترس و لرز شنو را حالی کرده بودی که به پشت درختها بیاید ، شنو آب آوردن از چشمه را بهانه کرده بود و خود را از مادر و ئاوات دور کرده بود تا به تو برسد.
اما نه تو و نه شنو نمی دانستید که فقط چشمهای من نیست که شما را می بیند ، غرق شدن تو در چشمهای شنو ، غرق شدن شنو در آغوش گرم تو هر دو شما را از چشمهای غافل کرده بود که خیره نگاهتان می کرد ، اصلا فکر نمی کردید که چشمی آنجا باشد اما بود ، خلیل ، خلیل خیره نگاهتان می کرد.
حتما داری فکر می کنی چرت و پرت می گویم ، از صندلی ات بلند می شوی خود را به آبسرد کن اتوبوس می رسانی کمی آب می نوشی و بر می گردی و روی صندلی تکیه می دهی و به منظره کنار اتوبان نگاه می کنی و در ذهنت می گویی : چرا خلیل آن موقع چیزی نگفت و سر و صدا به پا نکرد؟
تو نمی دانستی خلیل خیلی وقت است به شنو فکر می کند ، به قد و بالاش و آن دو چیزی که روز به روز بیشتر نمایان می شدند. تو نمی دانستی که چند شب بود خیالی موذی ذهن خلیل را به خود مشغول کرده بود ، تو شاید هرگز به ذهنت خطور نمی کرد که خلیل در رخت و خواب به مادر شنو پشت می کند و ذهنش درگیر اتاق بغل و رختخواب شنو می شود . شاید تا این حرفها یا به گفته تو این وز وز های من نبود نمی دانستی چندین بار خلیل با ترس ، یواشکی خود را به رخت و خواب شنو رسانده بود او را در رخت و خواب با آن روسری آّبی که به سرش چسپیده بود با آن محلفه نازک که کمر و سینه شنو را محکم در بر گرفته بود دید زده بود ، حتا یک بار دستهای لرزانش را دراز کرده بود و محلفه را کنار زده بود و آن دو چیز شنو را دید زده بود آری آن دو چیز یا به قول خلیل آن دو لیمو.
مادر شنو با همه ی زیبایش سینه های افتاده داشت و تو چه می دانی برای مردان حیز سینه های برجسته یعنی چه؟ و باز نمی دانستی که خلیل تنها از داد و هوار شنو می ترسید و گرنه بار ها و بارها تا آستانه لمس سینه های... ــ ببخشید ــ آن دو چیز شنو پیش رفته بود و این ترس بود که او را وادار می کرد دست نگه دارد تا وقتش.
فیلمی که شاگرد اتوبوس گذاشته بود تمام شده ، مسافرها خوابیده اند ، راننده دو زنی را که در صندلی پشتش نشسته اند از توی آینه دید می زند ، دو زن زیبایی که هیچ توجهی به او ندارند، عرقی سرد پیشانی ات را خیس کرده ، می خواهی از شر من خلاص شوی خود را به خواب می زنی ، پلک هایت را می بندی اما خلیل را با جلیقه رنگ و رو رفته همیشگی اش می بینی ، چشمهایت را باز می کنی زل می زنی به سیاهی پشت شیشه ی اتوبوس ...
تو نمی خواهی بدانی و باور کنی که آتو را دست خلیل داده بودی ، آتوی که آن روز کنار رودخانه پشت درختها به خلیل داده بودید ، تو هرگز ندانستی که آن آتو چقدر گران تمام شد . حالا باید بدانی که چرا خلیل آن روز داد و هوار نکرد ، تو نمی دانی حیایی دختر نو رسیده چقدر است ، تو نمی دانی دختر نو رسیده عاشق چگونه می تواند از شبهایی برای معشوقه اش حرف بزند که از ترس خلیل تا صبح خوابش نبرده است ...
تو نبودی تا ببینی خلیل در یک ظهر آفتابی روزی از روزهای اول پاییز وقتی که سنجدها کاملن رسیده بودنند مادر شنو را با هزار کلک و مقدمه چینی و به بهانه ی پشم ریسی به خانه مادر ئاوت فرستاده بود تا در نبودن ئاوات به مادرش کمک کند ، تو نبودی تا ببینی خلیل درها را بست و پرده های پنجره را کشید تا پرده های حیا را پاره کند . باید می بودی و می دیدی زبان خلیل شکل زبان مار شد و اول آرام آرام در گوش شنو هیس هیس می کردو بعد سرش داد می کشید و از آتوی تو و شنو حرف می زد خلیل ماری شده بود سیاه که شکار خود را هپنوتیزم کرده بود داشت مقدمه می چید تا باج بگیرد ، الان باید تصور کنی چطور خلیل بیرون کردن شنو و مادرش را از خانه با بی آبرویی پیش کشیده بود و قضیه عمو پسرعمو هایش را مطرح کرده بود ، تو نبودی ، نبودی تا ببینی خلیل چگونه داشت در گوش شنو هیس هیس می کرد ، نبودی تا شنو هیپنوتیزم شده را ببینی ، نبودی تا ببینی که خلیل چگونه داشت نقشه شومش را پیاده می کرد...
الان نه تو می خواهی از آن روز آفتابی پاییزتصوری داشته باشی و نه من دوست دارم آنچه را دیدم برایت بازگو کنم ، بخصوص لحظه عذاب آوری که دخترانگی دختری تنها روی قالی پخش شد. الان باید داد بکشی اما یادت باشد که توی اتوبوس هستی ، خودت را مقصر می دانی و من را ، اما نوک پیکانت را سمت من گرفته ای می خواهی در ذهنت به من فحش بدهی... نمی توانی ...چون من فحشی در ذهنت نمی نویسم .
دم دمهای صبح است هو دارد روشن می شود آبی آسمان کم کم نمایان می گردد ، تو بی آنکه به یاد بیاوری کی بخواب رفتی بیدار شده ای ، شاید به بعدازظهر فکر می کنی که سر خاک شنو رفتی چی داری که بگویی ؟ معذرت خواهی ؟ یا داری به روزی فکر می کنی که شنو بهت گفت از خلیل می ترسم و تو باید نگاهت را از لبهاش می گرفتی و به چشمهایش می دوختی تا دردی را ببینی که در عمق وجودش وول می خورد ، در نا پدری یا بی پدری...
به خلیل فکر می کنی( ...چطور هنوز کسی به او کاری ندارد...) این را توی ذهنت می نویسم . راستش را بخواهی من اینها را برای این به تو گفتم تا انگیزه ای شود و برای اینکه کمی احساس گناهت کمتر شود کاری کنی که دست خلیل رو بشود من اینها را گفتم تا آتش کینه را در دلت شعله ور کنم ، باید این را هم بدانی این داستان تو نبود داستان تو باید طور دیگری شروع بشود مثلن اینگونه ( باد سردی که به صورتت می خورد تو را بخود می آورد اتوبوس خیلی وقت است رفته و تو پیاده شده ای ) به نظرم این شروع مناسبی است پس داستان تو از همان لحظه شروع می شود که تو از اتوبوس پیاده می شوی یعنی تا چند دقیقه دیگر ، هنوز نمی دانم اگر داستان تو را بنویسم چه می شود درگیری داستان من درگیری و کشمکش داستانی تو و خلیل است ، به هر حال تو الان توی اتوبوسی و به شنو فکر می کنی و اشک چشمانت را با آستینت پاک می کنی . کاش می توانستی نگاهت را از سقف اتوبوس و آن ابرهای تیره رد کنی ــ ابرهای که از دود سیگار من درست شده اند ــ آن وقت من را می بینی با پیراهن سیاه و صورت اصلاح نشده ، غمگین و عزا دار در رقم دادن سرنوشت مظلوم ترین و در عین حال زیبا ترین شخصیت داستانم که هیچ کاری نتوانستم برایش بکنم ، کاش شنو را طوری دیگر می نوشتم شاهزاده ای سوار بر اسبی سفید یا او را شاه پریان می نوشتم ، کاش... بگذریم...
اما تو نمی توانی دیدت را از سقف اتو بوس رد کنی ، به روبرو چشم می دوزی اتوبوس پلی را که بر رودخانه ای بسته اند رد می کند ، فقط 5کیلومتر مانده این را تابلو سبز سمت راست جاده می گوید ، دو زن پشت سر راننده هنوز در خوابند ، اشکهایت را بار دیگر پاک می کنی و باز با آستینت ، شمارش معکوس برای شروع شدن داستانت ، شروع شده است ...ده...نه...هشت..راننده صدای پخش را زیاد می کند...
ضيرؤك نووس، دواي ئةوي نووسي تةواو ، هةستي كرد باشترين ضيرؤكي شاري نووسيوة، دلَ ثرِ لة خؤشي هاتة بةر دةلاقةي ذورةكةي بة دةستيَك جطةرةكةي طرتبوو ، بة دةستي ديكةيش لاثةرةكاني ضيرؤكةكي. بة دةماريَكي طرذ رواني نيَو كؤلَان و مذيَكي لة جطةرة دا، لة كؤلَاندا كورِكي مندالَي بيني كة بة دزي تةقالاي دةكرد بطاتة سةر ديواري حةوشيَك بؤ ئةوةي لة دار سيَوةكة سيَويَكي سوور بيَنيَت بو كضيَكي بيَ قولَي دراوسيَيان ، ني دةتواني و ديسان سةر لة نيَو تةقالاي دةكرد.
سوتكي جطةرةكة كةوتة سةر لاثةرةي ضيرؤكةكة، هيَدي، هيَدي لاثةرةكاني سووتاند، ضيرؤك نووس بيَ ئةوةي ثةلاماري كوذانةوةي بدات لاثةرةكاني دا بةدةسي باوة تا لة نيَو شاردا ضيرؤكي سووتاوي ضيرؤك نوسيَك بلَاو كاتةوة....
در هیج جا درج نشد )
۱) رتبه اول نمایش مقطع راهنمایی پسران گروه کانون شهید رشیدیان . نوشته و
کار ایرج سهرابی
۲)رتبه اول نمایش مقطع دبیرستان دختران گروه دبیرستان نور۱ نوشته و کار فنی
محمد سلیمی ( اعزام به جشنواره کشوری)
۳)رتبه دوم نمایش مقطع راهنمایی دختران گروه مدرسه تزکیه نوشته و کار
محمد سلیمی
۴)رتبه سوم نمایش مقطع دبیرستان پسران گروه هنرستان امیرکبیر نوشته و کا
ر محمد سلیمی
بروا به کی بکه م
به م دلوف بارانه که له شوشه ی دلاقه که م ئه دات
یان
ئه و ئاسمانه ی روتی بان سه رم
هاوری گیان به داخه ووه دیر کامنته کاتم دی
بروا بکه
من هیچم..........هیچ
وه کوو جاران
شرمنده بو تو بو ئه و بو گشتی ..............
سلاو له سالانی ۸۰ شمسی بو هه موو چتیک به تایبه ت شاع....ی.....ر........ه.........
ئیتر هیچیک نه مامن پیر بوم
ئاخ بو ئه و کاتانه ی به فیرو چوو
یک
داستانک روز معلم
معلم وارد کلاس که شد مبصر به احترامش بر پا داد، معلم با سر اشاره ای
کرد ، بچه ها نشستند . معلم یه نگاه به هدیه های روی میز انداخت و توی
ذهنش گفت: یک ، دو ، سه... بعد رو به مبصر کرد و گفت: امروز یه نفر
غایبه؟
مبصر گفت: نه ولی....
بچه ها به طرف انتهای کلاس برگشتند .
پسرک گوشه دیوار آب شده بود رفته بود توی زمین.
*********************************
دو
آفرین پسر، بزن. تو یه بوکسور واقعی هستی .... بزن ناک اوتش
کن. ... پدر گفت: بزن پسرم . بزن..... و پسرزد........
با صدای جیغ پدر و مادر توی اتاق دویدند چراغ رو که
روشن کردند ساعت دو نصفه شب بود.چشم یکی از دوقلو ها
کبود ، کبود شده بود.
یک
وقتی از سمیرا اولین بوس را گرفتی ، به احترام عشق تمام پیاده رو را
گل رز کاشتید. تصمیم خودتو گرفتی و رفتی به مامان گفتی: مامان
من سمیرا رو دوست دارم....مامان سرش رو از توی کتاب دعا برداشت
و گفت باید هم دوست داشته باشی، بچه که بودید شیر همدیگر رو
خوردید.....
صبح که شد شهرداری همه ی گل های رز را از پیاده رو جمع کرده بود.
********************
دو
برای اینکه مطمئن بشند توی قلبم فقط دخترشون هست،منو
فرستادند کالبد شکافی .دکتر مهر ــ مردود است ــ رو زده بود روی
پیشونیم.
موقع تدفینم باباش یواشکی گفته بود:
مرتیکه قلبش پر شده بود از .. آ.. ز .. ا .. د .. ی